تبلیغات
کتاب خوان
کتاب خوان

در دنیایی که نمی دانی حقیقت چه رنگیست،رنگین کمان چه زیباست


تا هستم و هست دارمش دوست

                       تا هستم و هست دارمش دوست

پیر و فرتوت شده است. آنقدر که دیگر جز مشتی استخوان نیمه پوسیده و بدنی مستهلک از جور زمان، چیزی از او به جای نمانده است. چشمان بی فروغ و نگاه بی امیدش، هیچ فردایی را ئنبال نمی کند. زمان برای او در لحظه هایش متوقف شده. دیگز حتی توان حرف زدن زا هم ندارد و مدت هاست که در سکوت مهلک خودچنبره زده است. شاید هم در ذهن صامت خود گذشته ی پر قراز و نشیبش را مرور می کند.شاید مرگ را هر لحظه چون میهمانی عزیز انتظاز می کشد. اما این مرگ تدریجی او را بیشتر می آزارد. به صورتش تگاه می کنم. هیچ ردی از گذشته های دور از او باقی نمانده است. انگاردریای عمر، همه ی هستی اش را در کولاکی عظیم، از او گرفته است و اینک از او غریقی به جای گذاشته که دیگر حتی توان تلاش کردن را هم ندارد و آرام و تسلیم مانده تا او را به هر کجا که می خواهد، با خود بکشاند.



ادامه مطلب

پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 | نظرات ()

ملوس

                             ملوس

توی چشمام نگاه کرد. غریب و بی عاطفه. پلک هاشو بست و باز کرد. انگار که می خواست منو به یاد بیاره. اما پس از لحظه ایی، وقتی اومد و روی پاهام نشست و سرش رو آروم روی دستم گذاشت، تازه فهمیدم اونم دنبال یه چیزی می گرده. یه چیزی که همه بهش نیاز داریم: عشق.

اون زمان بود که نوازشش کردم و اسمش رو گذاشتم: ملوس.

                                                                                     19/10/86  نسرین



پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 | نظرات ()

هویت

هویت

پسرک با دیدن من، به طرفم می دود و می گوید:

سلام. بازم اومدی؟ می خوای منو با خودت ببری خونتون؟

آره عزیزم. می برمت. مگه بهت قول نداده بودم؟ حالا بگو ببینم راستی- راستی دوس داری پسر من بشی؟

آره.  خیلی زیاد. ببین انقده:

و دو دستش را تا جایی که می تواند از هم باز می کند تا نهایت خواستنش را نشانم دهد. روی دو زانو می نشینم و سر کوچکش را بین دستانم جای می دهم. به سینه ام می چسبد و لحظه ایی ساکت می ماند. قلب کوچکش مهر زیادی می طلبد و من می خواهم تمامی عشقی را که در سینه انباشته ام، به پای او بریزم. خانم سرشار   می گوید:

تشریف بیارین تو دفتر و مدارک رو تکمیل کنین.



ادامه مطلب

پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 | نظرات ()

راز

راز

اینجا سکوتی ناب و یکدست دارد. آسمانی صاف با ستارگانی زیبا که احساس می کنی هر لحظه اراده کردی، می توانی دست دراز کرده و هر چند تا از آنها را بخواهی، بچینی. روز و شب برایم معنا و مفهومی ورای آن چیزی را دارد که قبلا بوده. انگار این واژها را به تازگی درک می کنم.

ادامه مطلب

سه شنبه 25 فروردین 1388 | نظرات ()

اندازه ی آرزوهام چقدره ؟

اندازه ی آرزوهام چقدره ؟

سَرت به کارت باشه. هاوائی نشو. من و تو نباید تو خواب هم به این چیزا فچر کنیم. اندازمون نیست.

- ها. اندازه ی من و تو چقدره؟ مُو آدم نیستُم؟ دل ندارُم؟

- حالا چه می بینی نداریم. و با آسیتن پیراهن رنگ و رو رفته اش، عرق پیشانی را پاک   می کند و آهی می کشد و همه ی دردهای خود را با فریادی در هم می آمیزد:

واچسیه. واچس. آقا چفشتنو واچس بزنم تمیز بشه. خوب می زنم ها!

- بادکُنکُیه. بادکُنُک. آقا پسر آبیش بدُم؟ بادکنُکُهای رنگی. دخترخانوم ببین هوا می ره.    نمی دونی تا کجا می ره.

دخترک نگاهی به پسر بادکنک فروش می اندازد. پشت لبش سبز شده و صدایش هم خروسکیه. پوست سبزه ی تند و موهای فرفری دارد. دخترک دست پدرش را می کشد تا به طرف بادکنکی بروند اما پشت پدر پنهان می شود و از همانجا می گوید: بابا- بابا یه بادکنک بخر. من قرمزشو می خوام.



ادامه مطلب

چهارشنبه 19 فروردین 1388 | نظرات ()

تخمه ژاپنی

تخمه ژاپنی

از گوشه ی پنجره ی اطاق؛ حیاط را نگاه می كنم. دو لنگه ی در، مثل دو دست باز به دیوار چسبیده و كامیون كه نصف بدنه اش توی حیاط و نیمی دیگرش توی كوچه است، گاز پر سرو صدایی را همراه با دود سیاه و غلیظی بیرون می فرستد و با پت – پتی رنجور خاموش می شود. از توی آیینه آیینه ی بزرگ بغل، راننده را می بینم كه پشت رل و رو به كوچه نشسته. سرش را كمی بیرون می آورد و با صدایی خش دار و تقریبا با فریاد، به كارگرها می گوید: " تند كار كنین. عجله داریم. باید بریم جای دیگه." و سر را به پشتی صندلی تكیه می دهد و برق نوری قرمز و دودی كه از شیشه ی باز ماشین بیرون می آید.



ادامه مطلب

دوشنبه 10 فروردین 1388 | نظرات ()

هستی ناباور

هستی نا باور

 

بگذار تا هستی فراموشم شود. بگذار تا از یاد ببرم رنج این دنیای دون. بگذار تا باور كنم زیستنی بدون تو. بگذار تا باور كنم لمس دستهایم را بدون تو.



ادامه مطلب

جمعه 30 اسفند 1387 | نظرات ()



در دنیایی که نمی دانی حقیقت چه رنگیست،رنگین کمان چه زیباست

کتاب
شعر
داستان

نسرین قربانی

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387

تا هستم و هست دارمش دوست
ملوس
هویت
راز
اندازه ی آرزوهام چقدره ؟
تخمه ژاپنی
هستی ناباور

بیاتو بدو

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0